![]() |
![]() |
|
| تو دستای عاشق تو جون می گیرم |
|
از اینجا که من نشسته ام . تا درآستانه نوروز . تاآن پنجره آغشته به نور . که دستهای تورا با نگاه من قسمت می کند . تنها هفت ستاره فاصله است . تنها هفت ستاره تا ابدیت مانده است . از آنجا که تو پرواز میکنی بر بام جهان تا این واژه های آغشته به دلتنگی که خاطرات مرا با نگاه تو قسمت می کند . تنها یک بهار فاصله است . آن روز هم که زندگی برای تو خاطره شد تنها یک بهار به تنهایی مانده بود و خاطرات من همه از آینده توست . نوروز امسال را یادت هست؟؟!! مثل خودت تنها و غریب . برخیابانهای غربت می خرامم . چراغ لاله میاورد برای موسیقی دلت . تکه ای آرامش اگر نثار آیینه اش کنی هفت سینمان ستاره باران میشود . از اینجا که من گم شده ام . میان تکه های زمان . تا آنجا که تو آرمیده ای در بی زمانی محض چه اندازه دلتنگی در باغ روییده است ؟؟......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 17:13 توسط هستی |
|
|
در پس پنجره كسي هست كه مرا مي خواند... زيباست صدايش....چه طنيني دارد. انتظارم به پايان آمد. قاصدكم خوش خبر بود. بوي او را مي داد....خبر از او آورد!!! خنده هايت كه چه زيبا بود.... چه زود گذشت و نمي دانم چگونه گذشت.... اي كاش تنها مي دانستم چه شد برمن چه شد بر تو آه كه چه بيهوده مي انديشيدم. دوست دارم تا اخرين باقيمانده ی جانم تو را عاشق كنم زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده
زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته
نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع كننده است كه زندگی زيباست
اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جای قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند ، اي گل بر اشك خونينم بخند سوزم از سوز نگاهت هنوز، چشم من باشد به راهت هنوز چه شد آن همه پيمان كه از ان لب خندان ، بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن كي آيي به برم اي شمع سحرم ، در بزمم نفسي بنشين تاج سرم از جان گذرم
شمع داني دم مرگ به پروانه چه گفت سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از حسرت و تنهايي رها كردم....... كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد ومن مي دانم كه تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد ومن هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام كاش مي ديدم چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست لحظه هاست كه آدمي را هيچ و پوچ مي كنند لحظه هاست كه انسان را فرسوده و خسته از زندگاني مي كنند لحظه هاست كه عمر ما را به پايان مي رسانند و لحظه هاست كه انسان را فريب مي دهند بياييد از پس لحظه ها بگريزيم اينگونه بيانديشيم كه انگار لحظه ي بعدي در پس راه ما نيست واز همين لحظه لذت ببريم نه به اميد لحظه ي بعدي.... نشسته ايم بر قاليچه اي به اسم جواني... مي تازيم و گرد و خاك مي كنيم... زمين زير پايمان است و اسير يك بازي اي شديم به اسم غرور..... ديواري را براي پشت سر نهادن بلند نمي بينيم سرا پا شور .... برد و باخت را مي شناسيم؟؟ آشنايم با شور؟ يا غرق در غرور؟ روز و شب چيزی در ماست كه ارام نداريم...چيزي از جنس جستجو... چيزي مثل خيال يه آرزو..... وقتي دل ارزش خودش را از دست بدهد...چشمهايت ديگر براي ريختن اشكي نداشته باشند...وقتي ديگر قدرت فرياد زدن را هم نداشته باشي..وقتي ديگر هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشي...وقتي ديگر دفترو قلم هم تنهايت گذاشته باشند...وقتي از درون تمام وجودت يخ بزند...وقتي چشم از دنيا ببندي و آرزوي مرگ بكني...وقتي احساس كني ديگر هيچكس تورا درك نمي كند...وقتي احساس كني تنهاترين تنهاها هستي...وقتي باد شمعهاي روشن اتاقتو خاموش كند...چشمهايت را ببند...و از ته دل بخند...كه با هر لبخند روحي خاموش جان مي گيرد و درخت پير جوان مي شود! روزي نمي رود كه به ياد گذشته ها در ظلمات ملال نگريم به حال خويش يك دم نمي شود كه به ياد جواني ام از فرط رنج سر ببرم زير بال خويش قله عشق تو دشوارترين، فكر صعودم چشم وقتی زیباست که برای اشک باشد اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد عشق وقتی زیباست که برای تو باشد تو وقتی زیبایی که برای من باشی چشمه چشمهایم از شوق تو لبالب و قـلبم از عـشق تو سرشا ر، گاهی فکر میکنم من که این هـمه از تو لبریزم، نکـند خود تو باشم؟ من ازین پس به همه عشق جهان میخندم به هوس بازی این بی خبران میخندم هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم خنده من از گریه غمگین تر است کارم از گریه گذشته است به آن میخندم من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره اونی که تنها ترین حتی سایه هم نداره این منم که خوبیامو کسی هرگز نشناخته اون که در راه رفاقت همه هستی شو باخته اگه زخمام بی مداواس اگه روحم یه معماس تو صدام یه عقده حرفه لا اقل صدامو بشناس من چی ام یه سوزن ریز گم شده تو کاه ابهام نه من اسون تر از اینهام منو پیدا کن تو حرفام
اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت چشم به راه تو می مونم با دلی پر از محبت گفتم شاید ندیدنت از خاطرت دورم کنه دیدم ندیدنت فقط می تونه که کورم کنه گفتم صداتو نشنوم شاید که از یادم بری دیدم تو گوشام جز صدات نیستش صدای دیگری ندیدن و نشنیدنت عشقت رو از دلم نبرد فقط دونستم بی تو دل پر پر شدو گم شدو مرد امروزو محتاج توام من نمی گم دلم می گه فردا اگه مردم نیا چه فایده نوش دارو دیگه منو ديدي روتو برگردوندي باز دل عاشقمو سوزوندي با چه شوقي اومدم به سوي تو ولي چشماي منو گريوندي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 16:59 توسط هستی |
|
|
خدايا وقتی كه دل گرفته و غم دار است ، وقتی همه دوستان دشمنند وقتی كه سوختن تنها علاجش ساختن است، وقتی دوست داشتن پايانش جدايی و از ياد بردن است، خدايا وقتی در هر كاری چاهی نهان است و آسمان بالای سرت از درد، دلهای گرفته سياه است به چه چيز می توان دل را خوش كرد، پس نااميدانه به سويت می شتابم و از تو می خواهم ياری ام كنی و از اين ظلمت و تنهايی رهايی ام بخشی یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود تو شدی قصه ی عشق،وقتی عاشقی نبود تو سرآغاز منی از همیشه تا هنوزتو سرآغاز منی،مثل خورشید واسه روزواسه حرفای کتاب تویی معنای جدیدواسه پرواز خیال،تو کبوتر سپیدتو مثل حادثه ی شب دلسپردنی تو همون قصه ی یک نگاه و عاشق شدنی به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه های ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی قحطی آمده است؟قحطی خورشیدو ماه و ستاره.گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:49 توسط هستی |
|
|
رفتی تا مرا در حسرت عشقی زیبا بگذاری، رفتی از کنارم آنچنان که هیچوقت انگار با من نبودی مرانمی شناختی، با سلامت مرا زنده کردی و با خنده هایت بدرقه چه حسی دارد این تنهایی؟ تنهایی که یاد تو در آن می درخشد و چشمان مرا گاه و بی گاه .......... برگرد که هنوزم عاشق دیوانه ات در کنار خرابه های دل خویش منتظرت نشسته است....... برگرد برگرد اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است شکستم بی صدا یک بار دیگر خطا کردم من یک بار دیگر دو چشم تو مرا از ره به در کرد شکستم توبه را یک بار دیگر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:19 توسط هستی |
|
|
سر بر روي شانه هاي مهربانت مي گذارم اشك من پيرهنتو تر كرده همه جاعطر تو پيچيده ولی دل ديگه غربتو باور كرده مثل اون پرنده ی شكسته بال دل من بعد تو بی لونه شده با تو بيقراره و بی تو بی قراره دل من راس راسی ديوونه شده امشبم ميون اين خاطره های سردم بی رمق دنبال اون حادثه يي می گردم كه نفهميدمو کی كجا تو رو ازم گرفت دست تو جدا شد و نگاهتو گم كردم چرا بايد وقتی خونه ی دلت متروكه واسه در زدن بازم دنبال يك بهونه گشت وقتی راه نداره چشمام به حريم قلب تو چه جوری ميشه پی فرصت دوباره گشت اشك من پيرهنتو تر كرده همه جاعطر تو پيچيده ولی دل ديگه غربتو باور كرده |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:3 توسط هستی |
|
|
تا زنده ام به ذوق وصالت نشسته ام دلدار من تو هستي و دل در كمند تو من جز تو بر كسي كه دگر دل نبسته ام از بهر ديدنت به جمالت قسم كه من هر سد ره كه در نظر آمد شكسته ام ديوانه خواند بست به زنجير ناصحم از بهر ديدنت ولي آنرا گسسته ام ليلي! بيا ببين كه چه كردم براي تو با آب ديده ام ره دلدار شسته ام بنگر به حال و روز مجنون كه عاشق است گويد بيا بيا كه به راهت نشسته ام
برای چندمين بار از تو گفتم كه شهر عشق تو پايان ندارد به يادت هست زخمی بر دلم هست كه جز لبخند تو درمان ندارد تمام سرزمين آرزو را به دنبال گلستان تو گشتم ميان سقف گيتی را گشودم پی يك قطره باران تو گشتم تو چون يك واژه نيلوفری رنگ ميان دفتر دل ماندگاری اگر شهر نگاهت فرصتی داشت به يادم باش در هر روزگاری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:0 توسط هستی |
|
|
کاش میشد عشق را تفسیر کرد خواب چشمان ترا تعبیر کرد کاش میشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمیر کرد کاش میشد همچو باران بی دریغ لحظه های سبز را تقدیر کرد کاش میشد عشق را با تمام وسعتش تکثیر کرد کاش میشد اشک را تهدید کرد مدته لبخند را تمدید کرد کاش میشد از میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد کاش میشد کاش میشد اگه تا لحظـه مرگم داشـتنت نباشه قـسمت بی تو با رویای تو عاشق می مونم تا قـیامت اگه با هـق هـق تلخم دل آسمون بگـیره اگه این قـلب صبورم از غـم عـشقـت بمیره اگه باز آتیش عـشقـت زندگـیمو بسوزونه از تو جز یه خاطره حتی اگه چیزی نمونه من بازم عـاشقـت هـستم گر چه بی صدا شکستم با همه حسرت عـشقـت این تویی که می پرستم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 7:53 توسط هستی |
|
|
نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كا شعرم در هوايت جان سپرد آخر فرياد
عشق يعني........ عشق يعني سرزمين پاك من عشق يعني لحظه بيداد من عشق يعني ليلي و مجنون شدن عشق يعني وامق و عذرا شدن عشق يعني مسجد الاقصي من عشق يعني كودك فرداي من عشق يعني كلبه دل ساختن در قمار زندگي جان باختن عشق يعني چشمهاي پر ز خون درد و غم يكجا بهم آميختن عشق يعني دردهاي بيشمار گريه كردن, سوختن, افروختن عشق يعني كعبه اسرار من عشق يعني مخزن الاسرار من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 7:52 توسط هستی |
|
|
چشم هايم نصفه نيمه بسته اند / چشم هايم مثل قلبم خسته اند / چشم هايم را نميخواهم بيا / مال تو باشد بياندازش هوا / پای من را هم ببر از اين اطاق / پرت کن آنرا درون باطلاق / دست هايم هم برای تو شدند / دستهايی که دراز و بی خودند / بيخودی اين گوش ها را من چرا / با خودم همراه دارم هر کجا ؟! // هر چه را ميخواستی پا؛ دست؛ سر / از تنم بردار همراهت ببر / یک کمی از خویش من را دور کن / تولدم را همچو من فراموش کن.... قلب تو پناه مهر پاك منستوين سينه پناه مهرباني تو اي شاخه ي سبز مهر خسته مباد گلهاي سپيد شادمانی تو از بوي بنفشگان گيسوي تو پرواز پرستوان سركش ياد پرواي شكيب آهوان گريز سرشاري تاك و ميگساري باد تو آينه ي سپيد بخت مني مهر تو گواه بختياري من اي بي تو يگانه غمگساري من با ياد مني و يادگار مني افسانه مهري اي به ياد تو ياد اي سينه پناه جاودان تو باد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 7:50 توسط هستی |
|
|
بر تن خورشيد مي پيچد به ناز چه خوش عطري درين ايوان پراكند اگر صد گونه غم داري چو نرگس به روي زندگي لبخند لبخند گل نارنج و تنگ آب و ماهي صفاي آسمان صبحگاهي بيا تا عيدي از حافظ بگيريم كه از او مي ستاني هر چه مي خواهي سحر ديدم درخت ارغواني كشيده سر به بام خسته جاني بهارت خوش كه فكر ديگراني سري از بوي گلها مست داري كتاب و ساغري در دست داري دلي را هم اگر خشنود كردي به گيتي هرچه شادي هست داري چمن دلكش زمين خرم هوا تر نشستن پاي گندم زار خوشتر اميد تازه را درياب و درياب غم ديرينه را بگذار و بگذر |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 7:46 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سال ها پرسیدم از خودم کیستم؟ آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟ دیدمش امروز دانستم که اکنون او بجز من من به جز او نيستم؟!
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
نم نم بارون ThRoW BaCk TO LiFe |
|
RSS
|